سرم به عشق ولایت چو نخل پر بار است
سری که عشق ندارد کدوی بی بار است
دلم به مهدی موعود بسته است امید
دلی که شور ندارد ز قصه سرشار است
سر و دل و جانم فدای آن امامی باد
که پشت پرده غیبت آفتاب بیدار است
خدا کند که آب شود ابر پرده غیبت
رخش نگین خاتمی آن ده و چار است
عزیز دل زهرا ، عزیز حیدرو احمد(سلام الله علیهم)
تورا به هر سه آنها که قلب مابه فشار است
اگر کسی دید جمال طلعت مهدی(سلام الله علیهم)
سلام مارساند و گوید که حال ما زار است
به انتظار نشسته که نه ایستا ده ام بر پا
فدای جان تو مولا، کنیز تو بیمار است.
شعر از : خانم لطفی
چه مهم است که این بنده ناچیز تورا بستاید
یا که شعری بسراید، در دل بگشاید
تو فرا تر ز زمانی و زمین جای تو نیست
رویی بنمایی که دیدار تو غم بزداید
حضرتت وعده حق است
بیا آقا جان قبل از آن که خبر مرگ مرا برباید
شده ناموس بشر دستخوش حرص و هوی
مرد خواهم که ره دین خدا پیماید
کار از کار گذشته است وبلا پی در پی
شرق و قرب کره خاک به خون بنماید
به فدای قدمت جان جهان مهدی جان
تا تو از ره برسی عیسی مریم آید.
شعر از : خانم لطفی
آب آبی نیست ، آلوده است
جنگل و رود امان می خواهند
آه از دست همین آدمیان
قصه ای می فشرد قلبم را
ریز گرد انبوه مثل یک لشگر دشمن که شبیه خون زده است
چه هوا آلوده است !
بمب شمر !! شین ،میم، را !
می کشد بچه و هم پیر زن و حامله را ؟!
قصه ای می فشرد قلبم را
و فساد برده اما ن از دریا، دشت، کوه آمد به ستوه
ماهیان دریا ،همه مرغان هوا، خرس قطبی ، زنبور عسل ، همه از دست بشر مستأسل
آه از دست بشر
بره ها کشته شدند از سرب و مس و روی هوا
همه مسموم شدند آه از دست بشد
این شعر اشاره دارد به آیه: ظهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی النّاس.
شعر از: خانم لطفی
صفحه قبل 1 ... 10 11 12 13 14 ... 20 صفحه بعد